من یک زن هستم. با تمام ظرافت های زنانه ی موجود در یک زن. من یاد گرفته ام از حق خود بگذرم. من یاد گرفته ام خود را بپوشانم. من یاد گرفته ام هر دست نوازشگری لزوما به نیت نوازش به سمتم نمی آید. من یاد گرفته ام مرد باشم. کار کنم و روی پای خود بایستم. من یاد گرفته ام نگاه هیچ مردی را پاک نپندارم. من یاد گرفته ام مهربان باشم اما مهربانی طلب نکنم. من یاد گرفته ام پاک بمانم. یاد گرفته ام صبور باشم. صبور، صبور، صبور، ... من یاد گرفته ام با لباس سپید که وارد خانه مردی شدم، با کفن بیرون بیایم. حتی اگر خود این مرد کفن پوشم کند. این تمام آموخته های من از گذشتگانم است.
من گاه پا روی تمام سنت ها می گذارم. من گاه آرایش می کنم اما نه چنان که نگاه های دیگران را به خود معطوف کنم، من گاه موهایم را پیرایش می کنم. من ساده می پوشم. ساده می روم، ساده می آیم. من مانتوهای گشاد می پوشم. کفش کتانی و شال های ساده.
گاهی دوست دارم متفاوت باشم. من دوست دارم دامن بپوشم، اما جامعه ام پذیرای آن نیست. جامعه ام زنی را طلب می کند که تنها پرده نشین شهوت رانی های مردانش باشد.
آه...
تمام زنان سرزمین من! تمام مادران سرزمین من! دلم می گیرد. دلم از این همه تبعیض می گیرد. من بغض می شوم وقتی تلاش شما را برای مرد شدن می بینم. من آب می شوم وقتی با تمام سادگی ام، نگاه هرزه ای مرا تا جنون تجاوز ، نه به جسمم، به روحم به فکرم و به شعورم ، می برد!
آه...
تمام زنان سرزمین من! دلم برایتان می سوزد. برای شما که آنقدر ظرافت های زنانه تان را نادیده گرفته اید که حال برای دیده شدن، عروسک محفل های مردانه گشته اید. حال برای دیده شدن، آنقدر خود را می آرایید که ....
آه...
تمام مادران سرزمین من! دلم می گیرد وقتی خستگی تان را می بینم. دلم می گیرد وقتی تمام انگیزه حیات و دغدغه ی زنده بودنتان، سیر کردن شکم کودکان است...
من یک زن هستم. یک زن در سرزمینی که برای زن بودن باید تاوان داد! برای زن بودن باید مرد بود! باید شلوار پوشید! برای زن بودن باید جسور بود! برای زن بودن باید مبارزه کرد...
من خسته ام از این همه مبارزه! خسته ام از بودن آنگونه که مردان سرزمینم می خواهند...
آه زنان سرزمین من....
زنان سرزمین من....
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:53  توسط باران
|
امروز،
باز میان چشمهای عاشقت
راه گم کردم...
و چه بارانی بود
کوچه ی بن بست دلتنگی!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:45  توسط باران
|
گفت: یه عادت هست که خیلی بده و بهش می گن "عادت به تنهایی"
گفت: تو عادت کردی تنها باشی. به تنهایی عادت کردی...
راست می گفت.
راست می گه!
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:33  توسط باران
|
امسال تصمیم گرفتم تصمیمهای لحظه ای بگیرم. اونچه که اون لحظه دلم میگه انجام بدم. اگه جایی دوست دارم برم منتظر نباشم که حتما یکی همراهم بشه.
چهارشنبه تصمیم گرفتم برم سینما. به یکی دوتا از دوستام پیغام دادم اما هر کدوم درگیر مشغله های اول سال خودش بود. منم منتظر نشدم. تنهایی رفتم سینما آزادی، تنها سانس فیلم "شب" ساعت ۶ عصر، بلیط گرفتم. اتفاقی بودن یا نبودنش رو نمیدونم. اما قشنگ بود دیدن این فیلم درست شب سالگرد محرم شدنم. موضوع فیلم زیارت بود. آخرین بازی خسرو شکیبایی عزیز.
این روزا همین روزای پارسال رو مرور می کنم. همین لحظه ها. کجا بودم. الان کجا هستم. مستی پارسالم به خماری امسال می ارزید! اما من دوست دارم بازم مست بشم!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 15:43  توسط باران
|
نمی دانم زندگی به سرعت می گذرد، یا من به سرعت از زندگی عبور می کنم؟
نمی دانم اگر من به سرعت در حال عبور از زندگی هستم، به کیفیتش هم توجه دارم؟ و اگر زندگی است که به سرعت در گذر است، فرصت توجه و تمرکز بر کیفیتش را به من می دهد؟
نمی دانم بعد از امروز را خواهم دید یا بار دیگر دیروزم را تجربه خواهم کرد؟
لیک با همه ی این "نمی دانم"ها، تنهای یک چیز را خوب می دانم. این لحظه، همین لحظه، بلی همین لحظه ای که در آن قرار دارم، ارزشمندترین دارایی ام در این زندگی است. پس آن را در می یابم.
.
.
.
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد...
پ.ن۱: سال ۱۳۹۰ هم به پایان رسید. با حج شروع کردم و ساعات پایانی سال را در فضایی بودم که همپای حجی دیگر بود. بی اغراق ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ یکی از زیباترین و بهترین تجربه های زندگی ام را داشتم.
پ.ن۲: پیام تبریک امسالم به دوستان این چنین بود: دیروز و امروز و تمامی فرداها نوروز خواهد بود اگر همچون بهار لحظه لحظه نو شویم. صلح، شادی، عشق و فراوانی عیدانه هر روزتان باد.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 22:22  توسط باران
|
مدتی است امین دو طرف یک دعوی شده ام!
صحبت تک تک طرفین منطقی و قانع کننده است.
اما وقتی تمام مکالمات را کنار هم می گذارم! هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود!
قضاوت نه کار من، و نه کار هیچ بنی بشر دیگری نیست!
قضاوت کار من نیست! ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 12:38  توسط باران
|
گاهی وقتا این خدا اونقدر اذیتم می کنه ها، که می خوام یقه اش رو بگیرم، محکم بخوابونم توی گوشش تا دلم خنک بشه!
اما یه دفعه هم یه کاری می کنه، یه کاری می کنه، که فقط دلم می خواد بپرم بغلش کنم و حسابی ببوسمش!
هنوزم از کاراش سر در نمیارم!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 13:14  توسط باران
|
روحم خسته است، خیلی خسته...
روحم از این همه شرم و حیای بی اندازه خسته است، از خجالت کشیدن های بی حساب...
روحم دلتنگ ذوق کردن های کودکانه است، فریاد شوق سر دادن ها...
روحم از این همه "دوستت دارم" نگفتن های در گلو مانده خسته است...
روح من به قول سهراب کم سال است اما تجربه هایی داشته که مناسب سنش نبوده است...
روح کم سال من آغوشی امن می خواهد. آغوشی که نترسد که نباشد، آغوشی بی نظر و پاک، آغوشی....
روح من نوازش می خواهد. نوازشی بی پروا، نوازشی نه مادرانه، نوازشی....
روح کم سال من، عشق هایش را در نطفه خفه می کند، مبادا این عشق به جدایی ابدی بیانجامد...
روح کم سال من، سالهاست سکوت کرده. سالهاست از من هیچ نخواسته، چرا که هر بار از من شنیده "صبر کن"
روح من دیگر صبرش سر آمده....
طفلک روح من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 18:22  توسط باران
|
کوروش بخواب آرام، دیگر وطن نداریم/ آسوده باش کوروش، سرو کهن نداریم
ایران و آریایی، آن عزت کیانی/ روحی بزرگ و صادق در انجمن نداریم
منشور حق و باطل، گفتار توست گویا/ لکن از این حقایق، حق سخن نداریم
روزی تمدن ما، مشهور این جهان بود/ کوروش مباد غمگین، حتی مدن نداریم
سرخ شقایقت کو؟ برف حقایقت کو؟ / سبز زمردین و خورشید جم نداریم
پس کو خلیج ایران؟ آنی که پارس خواندی/ باید خرید آن را، ما هم ثمن نداریم
دیگر خزر نداریم، آن را حراج کردند/ از خاک این حوالی، جز یک بدن نداریم
این گربه ی خمیده، پشتش خمیده تر گشت/ جانم نثار گرچه، جانی به تن نداریم
پ.ن: می دونم قافیه بیت ۵ درست نیست. اما نتونستم کلمه مناسبی براش پیدا کنم!
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 16:54  توسط باران
|
تا حالا دستتون با لبه ی کاغذ بردیده؟
بریدگیش عمیق نیست، حتی خون هم نمیاد، اما انگار برشش زهر داره. تا عمق وجود آدم می سوزه!
گاهی اشاره میشه به یه جا، دلت می خواد دنیا رو زیرو رو کنی...
امان از اون روزی که دلت با لبه ی کاغذ ببره!
نه شکسته و نه له شده، اما اونقدر می سوزه که ....
عمق وجودت ضعف می کنه....
پ.ن: نمیدونم چون من کمرنگ شدم دوستان هم کمرنگ شدن یا چون دوستان کمرنگ شدن، منم کمرنگ شدم!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 12:0  توسط باران
|